تبليغاتX
تپش

تپش

شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه...؟؟

شده يه چيزي تو دلت سنگيني كنه....؟؟؟خيلي سخته ادم كسي رو نداشته باشه...


دلش لك بزنه كه با يكي درد دل كنه ولي هيچكي نباشه...


نتونه به هيچكي اعتماد كنه هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه ...


نتونه اخرش برسه به يه بن بست ...


تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه ...


اما راهي رو نمي بينه سرش روكه بالا مي كنه اسمون رو مي بينه به اون هم نمي تونه بگه...


خيري از اسمون هم نديده

مگه چند بار اشك هاي شبونش رو پاك كرده...؟!

 

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

 

خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله...

 

خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟!

 

خيلي سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هايش جدا كرده ...

 

خيلي سخته ندوني وقتي داري با خدا درددل مي كني داره به حرفات گوش مي ده يا ...

 

پرده ي گناهات انقدر ضخيم شده كه صدات به خدا نمي رسه.... ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 2:30  توسط مریم  | 

سرنوشت

خیلی از وقت ها توی زندگی آدم هست كه دلگیر ، خیلی خیلی دلگیر، گاهی از همه چیز خسته میشی از درس از خودت از زندگی و تمام افكارت جمع میشن و دست به دست هم به یك نقطه میرسن .............. خدا

انگار خدا آخرین چیزیه كه تو رو توی این دنیای بی در و پیكر آروم میكنه ، به ریسمان خدا چنگ میزنی و باكمی شرم و خجالت زیر چشمی بهش نگاه میكنی نمیدونی خدا چطوری جوابت رو میده ولی ...مطمئنی جوابی نیست كه تو رو پشیمون كنه یا بهت لبخند میزنه یا در آغوشت میكشه تو آروم میشی و لحظات اون روز دلگیر به پایان میرسه و دل تو رو به خدا پیوند میزنه ولی باز فردا میشه و تو درگیر چیزهایی میشی كه روح تو توان تحمل اون ها رو نداره چقدر خوب میشه اگه آدما به سرنوشتشون قانع باشن و به قول سهراب

به سیبی و به بوئیدن یك بوته بابونه ،تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ،همت كن و بگو ،ماهی ها حوضشان بی آب است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 2:17  توسط مریم  | 

بارون بازم ببار

کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست
ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!!
دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!
آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد
حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند
همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت
خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گریه میکنه......
کاشکی که بارون بزنه
به سقف و ایوون بزنه
کاشکی دلم پر بگیره
شادی رو از سر بگیره
کاش دوباره بارون بیاد
رو تن یاس و نسترن
کاشکی بوی خدا بیاد
تو کوچه و تو باغ من
.........................
کاش دوباره بارون بیاد
اشک خدا رو ببوسم!
تا که دلم جون بگیره
از غم دنیا.... نپوسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 2:6  توسط مریم  | 

خدای من کجایی آخه.

خدای بی پناهان کمکم کن.

خدای درماندگان مرا دریاب.

خدای گرفتاران به دادم برس.

اره منم همون بنده گنهکارت . همونی که بارها و بارها کمکش کردی دستشو گرفتی و نگذاشتی زمین بخوره اما اون خیلی زود فراموش کرد که تو بودی دستشو گرفتی تو بودی کمکش کردی تو بودی که نذاشتی حتی پا ش به زمین بخوره.در اغوش مهر و عطوفت و رحمتت اونو گرفتی و ارامش کردی.

اره خدای مهربونم من همونم که حالا از بس الوده بودم زمین خوردم.خدایا و چه زمین خوردنی.دیگه نمیتونم بلند بشم.یه ایه تو قران هست که میگی اگه بنده ای هدایتت را نپذیره ولش میکنی  تا بیشتر غرق بشه چون اون بنده خودش راه تو را انتخاب نکرده انوقت اون بنده نه میبینه نه میشنوه انگار  هیچ ذهنیتی از تو و همه انچه متعلق به توست نداره.......من امروز  حس کردم که همونم که گفتی.ناسپا سی هام از حد گذروندم و حالا تو منو رها کردی.برای همین اینبار با سر زمین خوردم.

خدایا منو دریابببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب.

خدایا کمکم کن.دلم خیلی گرفته خیلییییییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 1:58  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 0:41  توسط مریم  | 

تا حالا با خدا حرف زدی!؟

گفتم: خدای من، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا، برشانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم وبگریم... در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تودریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، باشوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی‌رسی، تو هرگز گوشنکردی و آن سنگ بزرگ، فریاد بلند من بود که: عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تاصدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایمبگویی؛ آخر تو بنده من بودی، چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر صدای تو را نشنوم، توباز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد ازعلاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی، همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت.
گفت: عزیزتر از هر چه هست، من دوست تردارمت
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 0:38  توسط مریم  | 

مادرم

تمام این هفته روزها را شمردم .ساعت ها را دقیقه به دقیقه .ثانیه به ثانیه دنبال کردم تا چنین روزی را ببینم تو را در اغوش  بگیرم وبر گونه هایت بوسه عشق بکارم .

مادرم اگر دستان گرم تو نبود چگونه سنگینی بار غم را در این ایام سخت طاقت می اوردم.اگر کلام پر محبت تو نبود چگونه بر  زخم لسان دشمنان دوستنما مرهم می گذاردم.وای از صبر عجیب تو مادر .....

من معنای خنده هایی که در پس ان چشمان اشکالودت را پنهان کردی خوب میفهمم.

من میشنوم وقتی می گویی خوشحالم اما گرد سپیدی موهایت داد غم میدهند.

من ترجمان دعاهای نیمه شب و قنوت های طولانی روز تورا درک می کنم .وای از صبر عجیب تو مادر........

کاش میتوانستم از تن خود سپری بسازم تا کسی نتواند بر برگ نازک دلت نشتر غم  بکارد.

دوست داشتم امشب که متعلق به توبود شاد باشی وخرسند اما چه کنم از سینه تنگ نارفیقانی که حتی نمی خواهند تو یک شب تنها یک شب از ته دل  قهقهه شادی سر دهی .وای از صبر عجیب تو مادر ..............

خدایا به حق ایه "سیجعل الله بعد عسر یسرا"خانه غم دل مادرم را  به کاشانه شادی ورحمت مبدل کن.

امین.........

مامانم زو از حج برگرد وبه دلتنگی من پایان ده

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 23:47  توسط مریم  | 

jتقدیم به همه ی پدران دنیا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 3:59  توسط مریم  | 

روز پدر

سلام
رسیدیم به یک عید دیگه!که روز پدر هم هست.
داشتم با خودم فکر میکردم که چرا ما روز پدر داریم؟!
و حالا چرا روز پدر به تب و تاب روز مادر نیست؟!
فقط به خاطر اون 9 ماه؟!
حالا اول ببینیم چرا ما روز پدر داریم.
پدر اصلا به کی میگم؟!
به هرکسی که صاحب یک بچه حالا به هر طریقی شد,میگن پدر؟!
نخیر!
پدر به رابطه ی خونی هم نمیگن!به اینکه صرفا از یک خون باشند هم نمیشه به کسی گفت پدر!
پدر به کسی میگن یار و یاور بچه هاش باشه!
بچه هاشو درک کنه!
این معنی رو هم ویلیام شکسپیر به وضوح بیان کرده و گفته:
It is a wise father that knows his own child
و تاکید کرده که wise!پدر عاقل و با خرد نه هر پدری که صرفا نسبت خونی داشت!
که آقای شیلر هم خوب گفتن:
It is not flesh and blood but the heart which makes us fathers and sons
پدر به کسی میگن به به بچه هاش محبت کنه و پناهگاهی برای اونها باشه!
فکر میکنین چرا به خداوند در مسیحیت میگن پدر؟!
به حضرت عیسی میگن پسر؟!
پدر اونقدری که در مسیحیت کلمه ی مقدسی هست در زبان فارسی نیست!متاسفانه!
برای تاکید همین مورد هم اونها هم dad  هم father  دارن!
پدر کسی است که زندگی را به ما نشون بده و نه طریقه زندگی کردن!
همونطور که آقای کلورنس کلاند گفتن:
My father didn't tell me how to live; he lived, and let me watch him do it



من خیلی ناراحت میشم که میبینم در دین مسیحیت و غرب اینقدر خوب به این مطالب خوب پرداخته شده ولی تو دین ما نه!
لطفا نگین نه و تو اطلاعات نداری که من به عنوان یک جوان چرا هیچی نمیدونم ولی از مسیحیت میدونم؟!
در bible که همون تورات و انجیل باشه چندین آیه منحصرا در مورد پدر داریم ولی در قرآن چی؟!
ولی خب روز پدر رو به همه پدر های مهربون و خوب و واقعی به معنای واقعی کلمه تبریک بگم.
پدرم روزت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 0:48  توسط مریم  | 

ادمها چقدر...

برای آدمها چقدر ساده شده گفتن کلمه دوستت دارم.
برای آدمها چقدر ساده شده احترام نگذاشتن به احساس  دیگران
آدمها چقدر ساده سوال می پرسن و به انتظار تنها و تنها جواب خودشون می مونن.
آدمها چقدر ساده ما رو برای بیان احساساتمون محکوم می کنن و محاکمه
چقدر سخت شده ایستادن و گوش دادن به صحبت دیگران
چقدر دل شکستن ساده شده و تلاش برای دل نشکستن بی ارزش
آدمها چقدر ساده می تونن بگن دوستت دارم و بعد دل آدم رو بشکنن
آدمها چقدر بی ارزش شدن و چیزی جز وجود اونها برای دیگران با ارزش نیست.
قلب آدمها چقدر بزرگ شده که می تونن همه رو توش جا بدن اون وقت تو برای بستن درهای قلبت محکوم میشی.
آدمها........
کاش کسی هم برای قلب و احساس آدمها ارزش قائل بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 1:9  توسط مریم  |